|
وبلاگی برای همه ایرانیان
|
ما آدم های آبروداری هستیم. منظور این است که آدم های خیلی خیلی آبروداری هستیم. لابد می پرسید از کجا معلوم که این طور است؟ همین حالا برایتان ثابت می کنم که حرفم تا چه حد صحت دارد.
خوب دقت کنید. اگر یک شب، خانواده خیلی خیلی محترمی به خانه شما بیایند و در همان حال که هنوز خوش آمد گفتن ها و ... تمام نشده، آقا پسر آن خانواده محترم با دسته هاون خودتان توی سرتان بکوبد چکار می کنید؟ معلوم است اول ناخودآگاه دستتان را روی سرتان می گذارید و آخ و اوخ می کنید. بعد کف دستتان را نگاه می کنید که سرتان خون نیامده باشد. بعد هم اگر خیلی با آن خانواده محترم رودرواسی داشته باشید، لااقل می گویید: «اوخ، آخ، آخ سرم، بچه های این دوره و زمونه عجب بچه های شیطونی هستند، هنوز از راه نرسیده با دسته هاون خودمان می کوبند توی سرمان ...» .
اما ما آن طور نیستیم. ما دسته هاون که هیچ، اگر گرز هم توی سرمان بکوبند صدایمان در نمی آید؛ چون همان طور که گفتم ما آدم های خیلی خیلی آبروداری هستیم. اگر حرفی بزنیم زشت است، آبرویمان می رود. باورتان نمی شود عین همین قضیه برای ما اتفاق افتاد، ولی پدرم که ضربه هولناک دسته هاون آقا نادر (پسر همان خانواده خیلی محترم) را خورد، حتی دستش را هم روی سرش نگذاشت و یک کلمه آخ هم نگفت! اصلا بگذارید برای اینکه قضیه خیلی پیچیده نشود و برای شما هم ثابت شود که ما چقدر روی کلمه آبرو حساس هستیم، ماجر را از اول برایتان بگویم:
یک شب، یکی از فامیل های خیلی دورمان آمدند خانه ما. مادرم مثل همیشه هول شد و برای اینکه آبرویمان نرود، با عجله مهمان ها را داخل یکی از اتاق ها راهنمایی کرد و بعد تندی برگشت و در مدت چند ثانیه خرت و پرت های که در گوشه و کنار راهرو ریخته شده بود را جمع کرد و در همان چند ثانیه، خلاصه تذکرات خیلی مهمش را به پدرم گوشزد کرد: «امشب کمی بیشتر مواظب رفتارت باش، یک وقت جلوشان حرف پرتی نزنی، اینها مثل ما نیستن، زود به دلشون می گیرن، خوب به حرفاشون گوش بده و باهاشون صحبت کن که کسل نشن. اما مواظب باش لهجه ات زیاد معلوم نکنه ها، آبروی آدم میره. مواظب باش چرتت نگیره. می دونم می خوای بگی فردا صبح زود باید بری سر کار. اما اینا زود میرن، مثل ماها که نیستن تا کله سحر بشینن. اینا اصلیتشون شهریه، تا یادم نرفته بگم اسم پسرشون نادره، بهش بگو آقا نادر. شیطونی که نمی کنه، اما اگه یک وقت کاری کرد چیزی نگی ها، اینها یک کلمه بیجا از کسی نشنیدن. یادت باشه جلشون اخم نکنی ها، اینها از اخم کردن بدشون میاد. با لبخند باهاشون صحبت کن، اما مواظب باش یک وقت متوجه نشن دندونات مصنوعیه، آبروی آدم میره. این کت پلاسیده رو هم از تنت در آر، اون یکی کت مهمونیتو تنت کن، نترس یک شبه که گوشتش نمی ریزه ... زود باش داره دیر میشه ... ».
بعد مادرم دماغ مرا گرفت، دست و صورتم را شست و لباسهایم را عوض کرد و با عجله رفتیم داخل اتاقی که مهمانها بودند. من گوشه اتاق مثل توسری خورها کز کردم و زیر چشمی غرق تماشای آقا نادر که روی زانوی پدرش نشسته بود، شدم. پدرم با خوشحالی کاذبی مشغول خوش و بش کردن با مهمان ها شد. بین خودم و آقا نادر احساس تفاوت عجیبی می کردم. انگار او از آسمان آمده بود و من از زیر زمین. همین موقع آقا نادر شروع به شیرین زبانی کرد: «بابا جون ... من اونو می خوام» صدای پدر و مادر آقا نادر و پدر و مادر من در هم پیچید: «چیر رو بابا جون؟» ، «چی رو می خوای قربونت برم؟» ، «هزار ماشاا... چی رو می خوای عمو جون؟» ، «بگو مامان جون!» منتظر بودم که بفهمم آقا نادر چه چیزی می خواهد تا مثل برق بپرم و برایش بیاورم. از خوش شانسی، من زودتر از همه متوجه شدم که آقا نادر چه چیزی می خواهد. ذوق زده شدم و ناخودآگاه فریاد زدم: «آهان، هاون رو می خواد». خانه ما این طور است. بیشتر وسایل مان داخل اتاق است. کمد، ظرف ها، هاون ، ... مادرم فرصت نداد و بلافاصله بلند شد و هاون را از روی کمد آورد پایین: «عمه جون سنگینه نمی تونب بگیری دستت» آقا نادر دسته هاون را برداشت و با خوشحالی دوید طرف پدرش (که به فاصله کمی از پدر من نشسته بود). پدرم گفت: «هزار ماشاا... چه بچه شیرینیه، خدا حفظش کنه... بیا اینجا آقا نادر، بیا بغل عمو جون ... بیا». هنوز حرف پدرم تمام نشده بود که ناگهان آقا نادر در حالی که قهقهه می زد، با دسته هاون کوبید توی کله پدرم. چهره پدرم حالت عجیبی پیدا کرد، شما یک نفر را در نظر بیاورید که حساسیت خیلی زیادی به قلقلک دارد. این شخص یک روز سخت عصبانی بشود و در همان حال او را قلقلک بدهند. می دانید قیافه اش چه شکلی می شود؟ هم خنده اش گرفته و هم سخت عصبانی است! صورتش به طرز عجیبی سرخ می شود. قیافه پدرم در لحظه ای که دسته هاون روی سرش فرود آمد، درست همان شکلی شد. مادرم یک لحظه با نگرانی به پدرم نگاه کرد. شاید نگاه به این خاطر بود که مبادا دندان های مصنوعی پدرم از دهانش بیرون پریده باشد و ... خدای نکرده آبرویمان برود. پدرم در همان حال گفت: «میگم که آقای ... هزارماشاا... پسرتون چند سالشه؟» پدر آقا نادر گفت: «اوه ... سرتون که درد نگرفت. والا تقریبا یک ماه دیگه چهار سالش تموم می شه». «اِه ... خوبه. هزار ماشاا... وقتی بزرگ بشه مرد پر زوری میشه». مادر آقا نادر سعی می کرد دسته هاون را از دست پسرش بگیرد: «بده به من مامان جان، سنگینه می زنی پات اوخ میشه ها، وای وای، بده من، اگه ندی باهات قهر میشم ها، بده ... آفرین پسر خوبم.» آقا نادر اوقاتش تلخ شد و با بی میلی دسته هاون را به مادرش داد و دوید طرف پدرش و سرش را طوری روی زانوی پدرش گذاشت که انگار می خواست معلق بزند. پدر آقا نادر گفت: «دوباره قهر کردی بابا جون؟ بلند شو ببین این آقاهه (پدرم) بهت می خنده ها» پدرم با تعجب زیادی به این کار آقا نادر نگاه می کرد. مادرم به مادر آقا نادر گفت: «چه خوب قهر هم می کنه! چه بچه باهوشیه! ماشاا... این چیزا حالیشه!» آقا نادر مدتی من و من کرد و بعد دوباره شیرین زبانی کرد: «بابا جون من اونو می خوام» دوباره صداها در هم پیچید: «چی رو می خوای بابا جون؟» ، «چی رو فدات بشم؟» ، «هزار ماشاا.. چی رو عمو جون؟ بگو بگو دیگه» آقا نادر گفت: «اونو، همون که مثل کله این آقاهه می مونه دیگه ...» بابا جون اونو می خوای چیکار؟ اون ساعته قربونت برم ... آدمو گاز می گیره ها ... . پدرم فرصت نداد که پدر آقا نادر حرفش را تمام کند. با عجله بلند شد و تنها ساعت قشنگمان را که سالها روی طاقچه کار کرده بود، پایین آورد و داد دست آقا نادر و گفت: «ساعت ما دور از حضور شما غلط می کنه کسی رو گاز بگیره. آخه آقای ... چرا بچه رو می ترسونید؟ خب طفلکی دلش ساعت می خواد. هزار ماشاا... بچه شیرینیه، بچه ما که انگار لال به دنیا اومده، بچه به این بی عرضگی و بی خاصیتی هیچ کجا ندیدم، می بینید.» و مادرم گفت: «جلوی مهمون یم کلمه حرف نمی زنه» همین موقع با کمال تعجب آقا نادر را دیدم که مستقیما به طرف من آمد. باور کردنی نبود، آقا نادر که تا آن موقع یک نگاه چپ هم به من نینداخته بود، حالا ساعت بدست بطرف من می آمد. با خوشحالی گفتم: «بده کوکش کنم برات آواز بخونه ... بده» آقا نادر اخم کرد و ساعت را کنار کشید. اما ناگهان ... دَرن نگ ... یک لحظه نفهمیدم چطور شد؟ اما وقتی ساعت قشنگمان را دیدم که بیهوش و بی صدا روی زمین افتاده، فهمیدم که آقا نادر ساعت را روی سر من کوبیده. احساس کردم پوست سرم در نقطه ای که ساعت روی آن فرود آمد، در حال باد کردن است. با همان حالت گیجی گفتم: «مگه مرض ... دهه هیچی بابا، چیزه ... درد نگرفت ... اوخ ...» اما کسی کوچکترین توجهی به حرف های من نداشت. پدر آقا نادر گفت: «دیدی چیکار کردی، زدی ساعت مردم رو شکستی، بیا بابا جون، بیا بشین پیش خودم بهت چای بدم. والا تو خونه انواع اسباب بازی ها رو واسش خریدم، اما نمی دونم چرا به وسایل خونه بیشتر علاقه داره؟» مادر آقا نادر گفت: «بسه دیگه مرد، ببین می تونی گریه اش بندازی؟ اون وقت باید خودت ساکتش کنی ها ...» مادرم گفت: «ای آقا، یک ساعت قراضه که دیگه ارزش اینو نداره بخواین سر بچه داد بزنید. اتفاقا ما می خواستیم این ساعت رو بندازیم بیرون» پدرم گفت: «ای کاش صد تا از این ساعت ها داشتیم می دادیم آقازاده شما می شکست. هزارماشاا...» وقتی سرو صداها کمی آرامتر شد، متوجه آقا نادر شدیم که گوشه اتاق قهر کرده بود و زیر لب چیزهایی می گفت. همه گوشهایمان را تیز کردیم و بعد از مدتی بالاخره با کمال خوشبختی توانستیم من من کردن های او را ترجمه کنیم: «من اونو می خوام، یالا من اونو می خوام» دوباره صداها درهم پیچید: «چی رو؟» ، «خجالت نکش ... عجب بچه کمرویی!» ، «آهان، آیینه رو می خواد...» وقتی مادرم آینه را داد دست آقا نادر، پدرم در حالی که خودش را کنار دیوار می کشید، گفت: «هزار ماشاا... برو بشین اون طرف عکس خودتو تماشا کن، بارک ا...» مادر آقا نادر گفت: «بیا اینجا پیش خودم ببین توش نی نی یه ها ... نی نی» بله، آینه هم شکست، اما چون آقا نادر زورش نرسید آن را توی سر کسی بکوبد، روی زمین آن را شکست. دوباره سرو صداها بلند شد: «بیا بابا جون بسه دیگه، نی نی رو شکستی، حالا گریه می کنه ها ...» ، «ببین بچه نترسیده باشه» ، «هزار ماشاا... مثل اینکه نترسید ... بارک ا... پسر گل»
آقا نادر بعد از مدتی دوباره من و من کرد: «بابا جون من اونو می خوام». «هزار ماشاا... چی رو؟» ، «چی رو؟» ، «چی چی رو؟» ، «کدومه؟ بابا جون اون قوریه، توش چای می ریزن، می خوای چیکار بابا جون؟» قوری هم توی کله پدر آقا نادر شکست.
«بابا جون زود باش، من اونو می خوام» ، «چر رو عزیز دلم؟» ، «بگو هزار ماشاا... نترس» ، «الان میگه دیگه هولش نکن» ، «آهان، قاب عکس می خوای؟» قاب عکس هم شکست.
«بابا جون من اونو می خوام» ، «چی رو بابا جون؟» ، «چی رو عمو جون؟» ، «بگو مامان جون» ، «حرف بزن دیگه» ، «نازی ... بگو» ، «بابا جون این کلاهه، مال سر این آقاهه ست. می خوای چیکار؟ کلاهه، کلاه»
«بابا جون من اونو می خوام» ، «اصلا بلند شو بریم دیر شد» ، «نه ... من می خوام» ، «چی رو؟» ، «آهان، گربه رو می خواد» ، «گربه؟ گربه چنگ می زنه بابا جون، کثیفه!» ، «نه من می خوام». گربه که انگار فهمیده بود چه بلایی انتظارش را می کشد از گوشه در اتاق فرار کرد. اما من و پدرم بلافاصله تمام درها را بستیم و گربه را محاصره کردیم. بعد آنقدر این طرف و آن طرف دنبالش دویدیم تا بالاخره او را گرفتیم و میو میو کنان داخل کیسه ای انداختیم و دادیم دست پدر آقا نادر که ببرد برای پسرش. بالاخره مهمانهای خیلی خیلی محترممان خداحافظی کردند و رفتند... ما ماندیم و آینه شکسته و قوری شکسته و ساعت شکسته و ... و همین که مهمان هایمان پایشان را از در بیرون گذاشتند، ناگهان پدرم ناله ای کرد و افتاد روی زمین و داد زد: «زود باش زن، بدو ... بدو یک چیزی بیار بذار روی سرم، بد جوری شکسته، زیر کلام پر از خونه، بدو بیچاره شدیم ... بدو... » گوشه کله من هم شکسته بود، اما از ترس یک کلمه هم حرف نزدم. همان طور که پدرم به زمین و زمان ناسزا می گفت، صدای ناله مانندی از پشت در خانه شنیدم. وقتی در را باز کردم گربه بیچاره مان را دیدم که لنگ لنگان دوید داخل خانه...مادرم همان طور که سر پدرم را باند پیچی می کرد، گفت: «هیس، ساکت شو مرد، ساکت. ساعت و آینه به جهنم فدای سرت، تازه باید صد هزار مرتبه خدا را شکر کنیم ... حالا خوب شد آبرومون نرفت... »
بله دیگه، حتما برایتان ثابت شد که ما چقدر آدمهای آبروداری هستیم!!