تبليغاتX
ایران سرای امید - آدم ها چند جورند؟
وبلاگی برای همه ایرانیان

 

هیچ شده با تکیه بر دیوار راه پله پشت بام خانه یتان به آمد و شدها نگاه کنی و عیار آدم ها را به محک تجربه بسنجی و وزن شان کنی و بگویی قیمت شان چند است؟ یا در چهار دیواری به نقطه ای در خیالت خیره شوی، در بهتی مرموز آدم ها را تقسیم بندی کنی و با آنها حرف بزنی، چه می دانم؟ با زبانت حرف بزنی، با خیالت حرف بزنی، با دلت حرف بزنی، اصلا با سکوتت حرف بزنی، یک جوری حالیشان کنی که چه جور آدمی اند.

ببین ما چقدر زبان بلدیم و با چند زبان می توانیم حرف بزنیم. خوشا به حال آنهایی که می دانند چه حرف هایی را با چه زبانی بزنند و مرحبا به کسانی که حرف های این زبان ها را می فهمند. حرف هایی است که باید گفت، با زبان زنجیر شده در دهان، و حرف هایی که باید گفت، اما نه به کسیحرف های بی مخاطب.

راستی به نظر شما آدم ها چند گونه اند؟ چه زبانی می فهمند؟ چه جور آدم هایی به تو جرقه زده اند و یا اصلا آتش ات زده اند؟

بزرگی می گفت: یک جرقه کوچک شمس تبریزی، مولانا را آتش زد، آدم حالا می فهمد چرا شمس تبریزی عمری بیتابی می کرد و یک جمله حرف نتوانست بگوید، و یک بیت شعر نتوانست بسراید. نمی شود، باید برای نوشت و گفتن و سرودن در سطح مولوی ماند، اگر به مرز شمس تبریزی قدم گذاشتی دیگر در اختیار خود نیستی، آنجا رقصیدن های رقت بار است و دست افشانی های مستانه و دردناک، جای نشستن و گفتن نیست...

آدم ها هزار گونه اند، هزار چهره اند، چه کنیم؟ باید عددی گفت که بتوان صورت و سیرتشان را جمع و جور کرد. پس می گوییم چهار جورند و ما با چهار قسم آدم سر و کار داریم:

 

1. آدم هایی که چشم آدم را پر می کنند. مثل سر در قصر بزرگ، بلند و پر ابهت، باید خیلی آهسته در بزرگ و سنگین آن را باز کنی، باید زور بزنی، چقدر چرخاندن این در بزرگ خستگی می آورد. چقدر دندان روی جگر بگذاری تا پایه های ضخیمش اندکی بلرزد. در که باز نمی شود، نیمه باز می شود، چه سر و صدایی می کند، چه سر و صدایی، قریچ، قریچ...

در برابر عظمت ظاهری این جور آدم ها، خود را از حقارت، یک گربه کوچک احساس می کنی که باید از زیر به درون بخزد. انگار پا به داخل الموت می گذاری، چه می بینی؟ چهار دیواری محدود، چند قدم بر می داری دیگر تمام شد، آن سر در پر شکوه با صحن چند وجهی، زمین که مفت است، چرا این همه کوچک؟!

اگر بپرسم مشخص ترین بنای داخل حیاط چیست و تو جوابم را ندهی، گوشه حیاط را نشانت می دهم، آنجا که در کوچکش را همیشه می بندند، فهمیدی آنجا کجاست؟ اذیتم نکن، فهمیدی. برایش هواکش هم نمی گذارند. لابد یک چیزی فهمیده اند ، اگر هواکش می گذاشتند همه هوا را...

 

2. آدم هایی که سر در متواضع و خودمانی و ساده مثل در یک باغ را دارند. در چوبی و بی رنگ و ارزان قیمت که قد هر کسی به بلندیش می رسد. در اغلب باز است و قفل و کلیدی هم ندارد. با یک اشاره دست باز می شود. در فضای باغ درخت کهنسال و پر شاخه و یک تکه زمین خالی، علف ها و خارهایش را جمع کرده اند، برای اینکه اگر کسی خواست، در سایه درخت بنشیند و یا بخوابد یا عصرانه و چای بنوشد و گپی بزند. این جور باغ ها آنقدر گوشه و کنار دارند که آدم احساس می کند در باغ گم شده است. آدم نمی داند کجای باغ است، از چه راهی برگردد؟ نمی داند از کجا وارد شده بود؟ انتها و ابتدای باغ کجاست؟ خدایا، کی تماشای باغ پایان می گیرد؟! بعدا آدم می فهمد که اصلا این باغ دیوار ندارد. گو اینکه راه ها را هر چقدر بیشتر و پیشتر می رویم دورتر می شویم، درازتر می شوند. خدایا! کجاست اینجا؟ من گم شده ام... صفت ممیزه آدم های این دسته، گم شدن در آنها و پیدا نکردن خود است.

 

3. آدم های دسته سوم، معجونی از آدم های نوع اول و دوم هستند. خود را به زیرکی می زنند و گاهی از کوچکی آب می شوند و به زمین می روند. روی این آدم ها حساب کردن خیلی سخت است، وقتی سفره دلت را برایشان باز می کنی، یا نمی فهمند یا برایشان مهم نیست. انگار طبقات فکریشان در مالکیت کرکس های بی هویت و لاشخور است. و یا اندرون خوش ظاهرش پر از گچ است و سنگ خارا که در قالب تندیس های خوش ترکیب ظاهر، با بوی تعفنی از بی احساسی و بی دردی به مشام می رسند.

اگر از من بپرسند، آدم های نوع اول و دوم نسبت به این جور آدم ها تو دل بروتر هستند، انتخاب بد از بدتر که ضرر ندارد. این جور آدم ها وقتی که حضور دارند، هستند. وقتی که غایب اند، اصلا نیستند. اصلا این آدم ها به درد تقسیم بندی هم نمی خورند.

 

4. و اما آدم های نوع چهارم، به به چه آدم های بزرگ و خوبی! تو دوست عزیز، تا به حال چند تا از این جور آدم ها را دیده ای یا حس کرده ای و به آنها دل بسته ای؟

می دانم از اینم جور آدم ها هستند، اما اگر پیدایشان کردی می توانی سیرت زیبایشان را به زیور مقدس قلم بیارائی و بگویی چقدر به وجود این آدم ها نیازمندیم. زندگی ما چقدر محتاج و مدیون اینهاست. اینها معنی زندگی و معنی بودن ما هستند. یکبار دیگر می گویم تا لذت ببرید: اینجور آدم ها وقتی که غایب اند، بیشتر از وقتی که حضور دارند، هستند. ما همیشه با این آدم ها در گفتگویم، همیشه با اینها حرف های خوبمان را می زنیم. همین آدم هایند که همیشه برایشان نامه می نویسیم و هیچگاه نمی فرستیم، احیانا اگر هم فرستادیم مطمئنا بدستشان نخواهد رسید، حرف های اصیلمان را به آنها می گوییم. حرف های اصیل، حرفهایی نیستند که برای شنیدن گفته می شوند، حرف هایی اند که برای گفتن گفته می شوند، نامه های اصیل، نامه هایی هستند که برای خواندن نوشته نمی شوند، برای نوشته شدن می شوند. مخاطب این حرف ها و نوشته های اصیل آدم های نوع چهارم اند. این جور آدم ها، آدم های دل و دردند. نه آن دل و دردی که او را به ابتذال کشاند. خدایا این آدم ها را همسایه دیوار به دیوارمان کن و اگر شد، یکی از این آدم های نوع چهارم را چهره به چهره مفتخرمان کن، آمین، آمین یا رب العالمین.